X
تبلیغات
نماشا
رایتل

یاد دارم یک غروب سردسرد

سه‌شنبه 8 فروردین 1391


یاد دارم یک غروب سردسرد                      

 می گذشت از توی کوچه دوره گرد

 دوره گرددم دار قالی میخرم

 دست دوم جنس عالی میخرم

 گر نداری کوزه خالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

 اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست

 اول سال است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست!

 سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

 بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

 جهره اش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

 مشکل ما درد نان تنها نبو د

حتم دارم که کسی آنجا نبود

 باز آواز درشت دوره گرد

پرده ی اندیشه ام را پاره کرد

 دوره گردم دار قالی میخرم

 دست دوم جنس عالی میخرم

 خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره ی خالی میخرید

شعر از استاد غلامحسین یوسفی

نظرات (1)
سلام برشما وتشکر از اینکه داستانهای ارسالی بنده رو در بین داستانهای ارزنده ومفیدتون جادادید واسه ی این قسمت داستان ((احمدک)) هم خالی از لطف نیست اکه صلاح دونستید
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد