داستان های کوتاه

داستان های اموزنده, داستانهای عاشقانه،داستانهای تکان دهنده،حکایت های قدیمی و ....

داستان های کوتاه

داستان های اموزنده, داستانهای عاشقانه،داستانهای تکان دهنده،حکایت های قدیمی و ....

وعده

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که لباسی اندک درسرما نگهبانی می داد .از او پرسید :آیا سردت نیست؟
پادشاه گفت:من الان داخل قصر میروم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شدواز پادشاه تشکر کرد .اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند.در حالی که در کنارش با خزی ناخوانا نوشته شده بود:
ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم,سرما را تحمل میکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از
پای درآورد!

نظرات 1 + ارسال نظر
سلمان محمدی جمعه 20 آبان 1390 ساعت 17:54 http://salmanmohammadi.blogsky.com

اون شوهر دیوونه و ظالمش احتمالا مریض جنسی هم بوده که از زنش همچی چیزی میخواد

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد