داستان های کوتاه

داستان های اموزنده, داستانهای عاشقانه،داستانهای تکان دهنده،حکایت های قدیمی و ....

داستان های کوتاه

داستان های اموزنده, داستانهای عاشقانه،داستانهای تکان دهنده،حکایت های قدیمی و ....

دانه

خوشبخت بود، زیرا هیچ سوالی نداشت. اما روزی سوالی به سراغش آمد. و از آن
پس خوشبختی دیگر، چیزی کوچک بود. او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا
جوابش را با همان سوال داد. خدا گفت:" اجابت تو همین سوال توست. سوالت را
بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که این دانه ای است که آب و نور می
خواهد"
او سوالش را کاشت. آبش داد و نورش داد و سوالش جوانه زد و شکفت و ریشه
کرد. ساقه و شاخه وبرگ و هر ساقه سوالی شد و هر شاخه سوالی و هر برگ
سوالی.
و او که زمانی تنها یک سوال داشت، درختی شد که از هر سرانگشتش سوالی
آویخته بود و هر برگ تازه، دردی تازه بود و هر بار که ریشه فروتر می رفت،
درد او نیز عمیق تر می شد.
فرشته ها می ترسیدند.  فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می ترسیدند.
اما خدا می گفت:" نترسید، درخت او میوه خواهد داد. و باری که این درخت می
آورد، معرفت است." فصل ها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری
آمدندو جواب های او را، چیدند. اما در دل هر میوه ای ، باز دانه ای بود و
هر دانه آغاز درختی و هر که میوه ای را بُرد، در دل خود بذر سوال تازه ای
را کاشت.

از کتاب: هر قاصدکی یک پیامبر است عرفان نظر آهاری
   

شک

مردی صبح از خواب بیدار شد ودید تبرش ناپدید شده، شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد.برای همین تمام روز اورازیر نظر گرفت.


متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند.


آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود و از او شکایت کند.


اما همین که وارد خانه شد تبرش راپیدا کرد.زنش آن را جابه جا کرده بود.مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود ،حرف میزند و رفتار می کند..

محبت

دوقلوهای دختر به نام‌های بریل و کایری، ۱۲ هفته زودتر از موعد، به دنیا آمده بودند و بنابراین به مراقبت‌های ویژه نیاز داشتند، آنها را در دستگاه‌های انکوباتور جدا گذاشتند. کایری خوب وزن می‌گرفت و شرایطش پایدار بود، ولی بریل، فقط ۹۰۰ گرم وزن داشت، در تنفس مشکل داشت و دچار مشکل قلبی هم بود و انتظار نمی‌رفت، زنده بماند. پرستارش هر کاری از دستش برمی‌آمد برای بریل انجام داد، اما شرایطش فرقی نکرد. تا اینکه برخلاف قوانین بیمارستان، او آن دو را در یک انکوباتور قرار داد.http://s2.picofile.com/file/7179974515/%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D9%88_%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%B1%DB%8C.jpg

او دو نوزاد را قدری تنها گذاشت و رفت که بخوابد، در بازگشت او این صحنه زیبا را دید و سایر پرستاران و پزشکان را صدا زد تا آنها هم این صحنه را ببینند.کایری، دستش کوچکش را دور خواهرش گذاشته بود، انگار که می‌خواست او در آغوش بگیرد و از او محافظت کند. می‌خواهد تصادفی باشد یا نه، از زمانی که این دو در کنار هم قرار گرفتند، وضعیت تنفس بریل بهتر شد و شرایط قلبی‌اش پایدار شد.