داستان های کوتاه

داستان های اموزنده, داستانهای عاشقانه،داستانهای تکان دهنده،حکایت های قدیمی و ....

داستان های کوتاه

داستان های اموزنده, داستانهای عاشقانه،داستانهای تکان دهنده،حکایت های قدیمی و ....

پاداش نیکی

در زمانهای گذشته، پادشاهی تخته سنگی را وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند، خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و مهمانان ثروتمند پادشاه، بی تفاوت از کنار تخته سنگ گذشتند. بسیاری هم شکایت می کردند که این چه شهری ست که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای ست و… با وجود این، هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمی داشت. نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را بر زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل ان سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. در یادداشت نوشته بود::: « هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

دختر نابینا

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت “ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود : « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد » و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

گاهی باید نشنید

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا  از آنها  به داخل گودال عمیقی  افتادند .  بقیه ی  قورباغه ها  در کنار گودال  جمع شدند و وقتی دیدند که  گودال چه قدر عمیق است  به دو قورباغه ی دیگر گفتند  که دیگر چاره ای نیست .  شما به زودی خواهید مرد .دو قورباغه این حرفها  را نادیده  گرفتند و با تمام  توانشان  کوشیدند که از گودال بیرون بپرند  . اما قورباغه های  دیگر دائما به آنها می گفتند  که دست از تلاش بردارید ، چون  نمی توانید  از گودال خارج شوید ،  به زودی خواهید مرد.بالاخره یکی از دو قورباغه  تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش  برداشت  او بی درنگ  به ته گودال پرتاب شد و مرد.اما قورباغه ی دیگر با  حداکثر  توانش  برای بیرون آمدن  از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها  فریاد می زدند  که  دست از تلاش  بردار ،‌ اما  او با توان بیشتری  تلاش کرد و  بالاخره با زحمت و تلاش بسیار  از گودال خارج شد.وقتی از گودال  بیرون آمد ،‌ بقیه ی   قورباغه ها  از او پرسیدند :  مگر تو  حرفهای  ما را نشنیدی ؟ولی قورباغه هیچ حرفی نزد و معلوم شد که  قورباغه ناشنواست ،  در  واقع  او در تمام  مدت  فکر می کرده  که  دیگران او  را  تشویق می کنند!..