دو دانه در هوای مساعد بهاری روی زمین افتادند. دانه اولی گفت : دلم میخواهد پاهایم را به زمین فرو برم. روی پاهای خود بایستم. ببینم در تاریکی زمین چه خبر است. ریشه هایم را در تاریکی پایین ببرم ، رشد کنم، ساقه هایم از زمین سر بر آورد ، برگ در آوردم ، گل بدهم و برای خودم کسی شوم و کودکی نزد من بیاید و از دیدن من لذت ببرد و از من چیزی بیاموزد.
دانه دومی گفت : نه نه ! ن خیلی می ترسم ، من قدرت این ریسک را ندارم ، شاید در آن تاریکی کِرمی باشد که پایم را گار بگیرد و ریشه ام را بخورد . شاید ریشه ام به سنگی برخورد کند و دردش آرامش را از من بگیرد. من می ترسم اگر سرم را از خاک در آورم، کودکی پایش را روی من بگذارد و مرا له کند یا شاید حیوانی مرا بخورد یا شاید تا بخواهم جان بگیرم و بزرگ شوم کسی مرا از خاک بیرون بکشد.
دانه اول کار خود را شروع کرد و به رشد خود ادامه داد . اما دانه دوم در همین افکار غرق بود که یک مرغ خانگی او را نوک زد و به زندگی اش برای همیشه پایان داد