داستان های کوتاه

داستان های اموزنده, داستانهای عاشقانه،داستانهای تکان دهنده،حکایت های قدیمی و ....

داستان های کوتاه

داستان های اموزنده, داستانهای عاشقانه،داستانهای تکان دهنده،حکایت های قدیمی و ....

برداشتهای دیگران در مورد خودت را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی

کودکی که کفشهایش را دریا برده بود روی ماسه ها نوشت :

دریا دزد کفشهای من !!

مردی که از دریا ماهی میگرفت روی ماسه ها نوشت :

دریا سخاوتمندترین سفره هستی !!

موج آمد و جملات را با خود شست . تنها برای من این پیام را باقی گذاشت که :

برداشت های دیگران در مورد خودت را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی

بز هم نمیتواندند از خودش بگذرد، چه رسد به انسانی که...

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد , اما نشد که نشد .
او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی نتواند از آن بگذرد. نه چوبی که برتن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.
پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.
بز به محض آنکه آب گل آلود جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید.
چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟
پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:
تعجبی ندارد , بز تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد , آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید.
و من فهمیدم , این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خود را نمی‌شکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد

دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید :
"دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟
" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته
شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت :
حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!
سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت :
این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم!
با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!
حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود.