-
توکل به خدا
چهارشنبه 18 آبان 1390 00:10
در زمانهای قدیم در یکی از بلاد پیر مردی با زنش زندگی میکرد .کار این پیرمرد نانوایی بود و بعد از اتمام کار روزانه اش به ماهیگیری میرفت و ماهیهایی را که میگرفت برای مصرف خودشان به خونه می آورد .این پیرمرد در سخاوت و پاکی زبانزد خاص و عام بود همه اهل شهر احترام خاصی بهش قائل میشدند چنان که از شهرهای دیگه هم به دیدنش می...
-
پدر فداکار
سهشنبه 17 آبان 1390 23:51
در سال 1989 زمین لرزه هشت و دو ریشتر بیشتر مناطق آمریکا را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای گذاشت.در این میان پدری دیوانه وار به سوی مدرسه پسرش دوید اما با دیدن ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد.با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش داده بود افتاد: پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من...
-
دو دانه
سهشنبه 17 آبان 1390 23:50
دو دانه در هوای مساعد بهاری روی زمین افتادند. دانه اولی گفت : دلم میخواهد پاهایم را به زمین فرو برم. روی پاهای خود بایستم. ببینم در تاریکی زمین چه خبر است. ریشه هایم را در تاریکی پایین ببرم ، رشد کنم، ساقه هایم از زمین سر بر آورد ، برگ در آوردم ، گل بدهم و برای خودم کسی شوم و کودکی نزد من بیاید و از دیدن من لذت ببرد...
-
گروه 99
سهشنبه 17 آبان 1390 23:49
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید:...
-
وَالتِّینِ وَالزَّیْتُونِ
سهشنبه 17 آبان 1390 22:56
خداوند در سوره "تین"(انجیر) به این میوه قسم خورده است و دانشمندان دینپژوه میگویند، احتمالاً علت آن است که انجیر، یکی از میوههای همه چیز تمام است و کلکسیونی از املاح و ویتامینها دارد؛لذا مورد توجه خاص قرآن قرار گرفته است. اما این سوگند، ویژگی ظریف دیگری هم در بر دارد که موجب مسلمان شدن یک تیم تحقیقاتی...
-
بهشت و جهنم
سهشنبه 17 آبان 1390 16:44
یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمهای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.! ... افرادی...
-
پدر
سهشنبه 17 آبان 1390 14:26
پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:فکر می کنی ،تو میتوانی مرا بزنی یا من تو را؟ پسر جواب داد:من میزنم ... پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جوابی بهتر بشنود. پسرم من میزنم یا تو؟ این بار پسر جواب داد...
-
قضاوت
سهشنبه 17 آبان 1390 14:04
زن و کلوچه شبی در فرود گاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود . او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت کتابی گرفت و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست . او غرق مطالعه کتاب بود که ناگام متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم حیایی یکی دو تا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع...
-
تجسس
سهشنبه 17 آبان 1390 02:15
میگویند یکی از حاکمان، در زمان خلافت خود شب ها در شهر می گردید و از احوال مردم با اطلاع میشد. شبی از خانه ای آوازی شنید، چون از دیوار خانه بالا رفت دید زن و مردی نشسته اند و شراب میخورند. حاکم به مرد گفت: ای دشمن خدا! فکر میکنی خدای تعالی اعمال شنیع و گناهان تو را پنهان می کند؟ مرد گفت: ای حاکم! اگر از من یک گناه سر...
-
پدر
دوشنبه 16 آبان 1390 16:20
-
بیماری روح
شنبه 14 آبان 1390 14:03
روزی سقراط ، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم." سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری...
-
شاگرد بی صبر
جمعه 13 آبان 1390 21:29
کار آموزی ، پس از یک مراسم طولانی و خسته کننده دعای صبحگاهی در صومعه پیدرا ، از پدر روحانی پرسید : - آیا همه این نیایش هایی که به ما یاد می دهید ، خدا را به ما نزدیک می کند ، پدر گفت : با سئوال دیگری ، جواب سئوالت را می دهم . آیا همه این نیایش هایی که انجام می دهی ، باعث می شود که خورشید فردا طلوع کند ، - البته که نه...
-
دست بالا دست
جمعه 13 آبان 1390 13:38
یک نفر عتیقه فروش به منزل روستایی ساده ای وارد شد. دید تغار قدیمی نفیسی دارد و در آن گوشه افتاده است و گربه ای در آن آب می خورد. ترسید اگر قیمت تغار را بپرسد روستایی ملتفت مطلب شود و قیمت گزافی طلب کند. پس گفت : عمو جان چه گربه ی قشنگی داری ! آیا حاضری آن را به من بفروشی ؟ روستایی گفت : چند می خری؟ گفت : هزار تومان....
-
راندن اشباح
پنجشنبه 12 آبان 1390 23:12
راندن اشباح هیتوشی(Hitochi)، سال ها ، بیهوده سعی می کرد عشق زنی را که بسیار دوست داشت ، برانگیزد . اما سرنوشت سرشار از کنایه است ، درست همان روزی که زن پذیرفت با او ازدواج کند ، هیتوشی فهمید که او بیماری درمان ناپذیری دارد و مدت زیادی زنده نمی ماند. شش ماه بعد ، زن در آستانه مرگ از او خواست : قولی به من بده : دیگر...
-
وقت
پنجشنبه 12 آبان 1390 23:01
در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می کرد اشاره کرد . مرد نگاهی به ساعتش انداخت و...
-
دزد باوجدان
پنجشنبه 12 آبان 1390 21:48
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند. او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ،مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال ، خللی می...
-
آن درخت
پنجشنبه 12 آبان 1390 14:05
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر...
-
خدا
چهارشنبه 11 آبان 1390 23:58
لوئیز رفدفن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان بی غذا ماندهاند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بیاعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن...
-
آرزوهایی که حرام شدند
چهارشنبه 11 آبان 1390 23:40
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا......
-
لیست کامل داستانهای این وبلاگ
سهشنبه 10 آبان 1390 15:30
مدیر (سه شنبه 10 آبان 1390 توسط سعید ) صداقت (یکشنبه 8 آبان 1390 توسط سعید ) رسم قدیمی (شنبه 7 آبان 1390 توسط سعید ) فرشته کوچولو (جمعه 6 آبان 1390 توسط سعید ) اطلاعات لطفا (جمعه 6 آبان 1390 توسط سعید ) من چقدر ثروتمندم (جمعه 6 آبان 1390 توسط سعید ) فکر بکر (جمعه 6 آبان 1390 توسط سعید ) از الاغ هم میتوان آموخت (جمعه 6...
-
مدیر
سهشنبه 10 آبان 1390 15:10
این متن نه تنها برای بچه هایمان بلکه برای همه ما که در این جامعه امروزی زندگی می کنیم موثر می باشد. توصیه میشود حتما مطالعه شود! یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ و می بایست رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام دهد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که...
-
صداقت
یکشنبه 8 آبان 1390 21:38
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می کردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگ ترین و قشنگ ترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آبان 1390 19:07
<<div id="13199884641808434"><script type="text/JavaScript" src="http://www.aparat.com/embed/204e8ec7bc7abc1ff3934d44157fd69115467?data[rnddiv]=13199884641808434&data[w]=240"></script></div><br...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آبان 1390 19:04
قدر پدرانمان را بدانیم درباره ویدیو دریافت کد ویدیو اشتراک ویدیو
-
قدر پدرانمن را بدانیم
یکشنبه 8 آبان 1390 19:01
<embed height="400" width="600" flashvars="config=http://www.aparat.com//video/video/config/videohash/204e8ec7bc7abc1ff3934d44157fd69115467" allowfullscreen="true" quality="high" name="aparattv" id="aparattv" style=""...
-
رسم قدیمی
شنبه 7 آبان 1390 20:25
در صحرا میوه کم بود . خداوند یکی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر کس در روز ...تنها می تواند یک میوه بخورد .» این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ، آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر...
-
فرشته کوچولو
جمعه 6 آبان 1390 18:46
خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه...
-
اطلاعات لطفا
جمعه 6 آبان 1390 18:44
خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه...
-
من چقدر ثروتمندم
جمعه 6 آبان 1390 18:28
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به...
-
فکر بکر
جمعه 6 آبان 1390 18:14
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست...