داستان های کوتاه

داستان های اموزنده, داستانهای عاشقانه،داستانهای تکان دهنده،حکایت های قدیمی و ....

داستان های کوتاه

داستان های اموزنده, داستانهای عاشقانه،داستانهای تکان دهنده،حکایت های قدیمی و ....

شک

مردی صبح از خواب بیدار شد ودید تبرش ناپدید شده، شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد.برای همین تمام روز اورازیر نظر گرفت.


متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند.


آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود و از او شکایت کند.


اما همین که وارد خانه شد تبرش راپیدا کرد.زنش آن را جابه جا کرده بود.مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود ،حرف میزند و رفتار می کند..

معرفی

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید

اکنون هنگام امید است

دو خاخام یهودی تمام تلاش خود را به کار می بردندتا برای یهودیان آلمان نازی,آرامش روحانی فراهم کنند.تا دو سال , با وحشتی تحمل ناپذیر,توانستند از تعقیب کنندگان شان دور بمانند و در اجتماع های مختلف , مراسم مذهبی شان را به جای آورند.سر انجام زندانی می شوند.یکی از خاخام ها, هراسان از آن چه ممکن است بر سرش بیاید, مدام دعا می کرد. اما خاخام دیگر تمام روز را می خوابید.
خاخام هراسان می پرسد: این چه کاری است؟
دیگری گفت: می خواهم نیرویم را ذخیره کنم. می دانم کمی بعد به آن نیاز دارم.
-تو نمی ترسی,نمی دانی چه بر سر مان می آید.خاخام جواب داد: تا وقتی دستگیر نشده بودیم می ترسیدم.حالا که زندانی شده ایم چه سودی دارد که بترسم که چه بر سرم می آید.زمان ترس به پایان رسیده. اکنون هنگام امید است
کتاب مکتوب . پائیلو کوئلیو